تبليغاتX
ازهر دری سخنی

ازهر دری سخنی

 

 شب است .

شبی آرام و تاریک و همراه با سکوتی زیبا

کاش در این آرامش شب آخرین نفس هایم را می کشیدم و دیگرطلوع خورشید را نمی دیدم .

کاش کسی بود که حرف دلم را می فهمید و با دستان مهربانش اشک

چشمانم را پاک می کرد و برای آرام شدنم  سرم را بر روی سینه اش می گذاشت .

آری

خسته شده ام.

خسته از خودم ، از روز و شبهای تکراری ، افکار آشفته ، روح ویلان و پریشان ، درد و غم ،

بی وفایی و بی عهدی ، دروغ و ...................................... 

انگاردر سه راهی گذرگاه یاس وناامیدی ساکن و مسکون مانده ام نه راه پس دارم نه راه پیش ،

به هر سو و جهتی می نگرم تا چشم می بیند جز کویر خشک و سرابهایش چیز دیگری نیست .

در این کویر خشک نه زندگی برایم مانده که با امید به آینده از این کویر یاس بگذرم

نه عشق که همچون مجنون دل به دریا بسپارم و باعشق بر این کویر یاس غلبه کنم

نه دوست داشتن که با نیروی درونی که به من میدهدبا جان و دل کویر یاس راپشت سربگذارم.

احساس می کنم که حتی مرگ نیزبا من سر سازش ندارد و دستان گرمش را از این

رو ح آشفته و پریشانم دریغ می دارد .

آری

خسته ام ،خسته ام ، خسته

کاش در این سکوت زیبای شب آخرین نفسهایم را می کشیدم .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:5  توسط قلندری  | 

 

 

پریشانم ، پریشان خاطرم احساس می کنم که مرا از خاک کسانی آفریدند که پریشان خاطر رفته اند در زیر خاک چند روزیست شاید هم بیشتر که روحم پژمرده و دلم پریشان  گشته در حالی که حیرت نیز مرا درمان نمی کند و مرا به حقیقت وجود این آشفتگی و پریشان حالی نمی رساند و منطق و فلسفه برایم بی معنا گشته اند .

پریشب در آن شب بارانی که ابرهای سیاه تمام آسمان شهر را پوشانده بودند و امواج باد شیون کنان از کنار پنجره اطاقم می گذشتند و همه ای مردم شهر در خواب و رویاهای خود بودند چنان از درد به خود می پیچیدم و بی تابی و بی قراری تمام روح و جسم را فرا گرفته بود به پشت بام خانه رفتم و در زیر باران نشستم همانند مرد بی ستاره ای زمین که در تمام پهنای آسمانها دریغ از ستار ه ای کم سوی که داشته باشد .

تک و تنها در دل تاریکی شب نشستم در زیر آسمان بی ستاره و ماه و به غرش ابرها می نگریستم . احساس می کردم که ابرهای آسمان بر این پریشان حالی و تنهاییم در غربت گر یه می کنند و رگبار ابرها غرش کنان بر درد های که مرا احاطه کرده اند می غرند.

در آن تاریکی شب که تنها من بودم باران و غرش ابرها ، تنها اشکان چشمان دلم  همراه کننده قطرات باران بودند و اشک ابرها همرا کننده اشک چشمانم . این اشکها یم برای انتظار کشیدن از کسی نیست بلکه برای دلم که   ناجوانمردانه پریشان خاطر است و هوای رهای را دارد .

 

الهی : ای حرکت دهنده ای ابر ها و بادها و ای ریزنده ای بارانها و ای به هر دردی دوا و بر طرف کننده ای رنج وعنا تو خود کمک کن و مرا رها گردان از این همه هیاهو ، درد و رنج ،تنهایی و غربت ، بی مهری و بی عاطفگی و بی عشقی و بی دوستی ...........

الهی : مرگم را برسان و روحم را رها و آزاد گردان که جز مرگ کسی دیگر علاج کننده ای این درد من و روح سرگردانم نمی باشد و مرا از میان این مردمی که فقط به فکر خودشانند و تنها به خود می اندیشند ببر.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:45  توسط قلندری  | 

 

با عشق آغاز کردم ونیز با عشق ادامه خواهم داد.

روزها و شبها می آیند و می گذرند و من هنوز منتظر تو ،تا از این سفری که ،تنها چیزی برایم گذاشته خاطرات میان من و توست، برگردی .

ای عشق

آرزویم این است که هر روز و هر شب که از عمرم می گذرد همچنان به عشقم بر تو افزوده شود و همچنان عطشناک عشق تو باشم . اما تو  درصدد کاستن آنی ....

و هنگامی که آن حرف ها را به من زدی و دلم را شکستی ، فکر کردم دیگه خدا هم من رو دوست نداره . اما دیدم اینطور نیست . زیرا خدا خیلی من رو دوست داره . می دونی برای چی ؟؟

برای اینکه خدا تو رو به من داد و محبت تو را در دلم کاشت .

ای عشق

دوست داشتن مقدس است. بیا و بیا به سادگی از کنار آن نگذریم و هر روز و هر شب بر عشقمان ، دوست داشتنمان و پیوند دلهایمان بیفزاییم . تا تمام وجودمان سرشار از عشق و لبریز از محبت و دوست داشتن باشد .آنگاه روز به روز برای هم تازه و نو بمانیم .

ای عشق

سفر هجر و فراق به دنبال دارد . پس بیا چنان همدیگر را دوست داشته باشیم که هیچگاه احساس غربت و تنهای نکنیم و با اینکه فرسنگ ها با هم فاصله داریم و از هم دور هستیم احساس کنیم که در کنار هم دیگریم .

ای عشق

من و تو همچون دو پنجره ایم که در رو بروی هم دیگر در این عالم هستی قرار گرفته ایم که از سردی و گرمی ، بگو و مگوی همدیگر آگاهیم و هر روز صبح با طلوع خورشید به هم سلام می دهیم و تا پایان روز حرفها و خنده ها میان ما می گذرد و در غروب آن روز برای فردای دیگر با یکدیگر قرار می گذاریم .

اما 

ای عشق

دلم شکست و از ناملایمی های زمانه خسته گشته است برای اینکه در روز جمعه ای دهشتناک ،یکی از پنجره ها  بسته شد رفت سفر. در این روز وهشتناک نه مهر و محبت و اشک فسون کردند و نه جادوی ماه شب چهارده

آری

نفرین به سفر ، نفرین به سفر که اینچنین با ما کرد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:2  توسط قلندری  |