شب است .
شبی آرام و تاریک و همراه با سکوتی زیبا
کاش در این آرامش شب آخرین نفس هایم را می کشیدم و دیگرطلوع خورشید را نمی دیدم .
کاش کسی بود که حرف دلم را می فهمید و با دستان مهربانش اشک
چشمانم را پاک می کرد و برای آرام شدنم سرم را بر روی سینه اش می گذاشت .
آری
خسته شده ام.
خسته از خودم ، از روز و شبهای تکراری ، افکار آشفته ، روح ویلان و پریشان ، درد و غم ،
بی وفایی و بی عهدی ، دروغ و ......................................
انگاردر سه راهی گذرگاه یاس وناامیدی ساکن و مسکون مانده ام نه راه پس دارم نه راه پیش ،
به هر سو و جهتی می نگرم تا چشم می بیند جز کویر خشک و سرابهایش چیز دیگری نیست .
در این کویر خشک نه زندگی برایم مانده که با امید به آینده از این کویر یاس بگذرم
نه عشق که همچون مجنون دل به دریا بسپارم و باعشق بر این کویر یاس غلبه کنم
نه دوست داشتن که با نیروی درونی که به من میدهدبا جان و دل کویر یاس راپشت سربگذارم.
احساس می کنم که حتی مرگ نیزبا من سر سازش ندارد و دستان گرمش را از این
رو ح آشفته و پریشانم دریغ می دارد .
آری
خسته ام ،خسته ام ، خسته
کاش در این سکوت زیبای شب آخرین نفسهایم را می کشیدم .

