تبليغاتX
ازهر دری سخنی

ازهر دری سخنی

 

ای دل

 

بهار آمده است و بلبلان و قمریان در دشت و کوهساران برای گلهای بهاری ترانه

 می خوانند . همه سرشار از شور و شوقند .

 

باز تو از چه گریانی و دنبال چه می گردی این همه پریشانی و بیقراری و دلتنگی

 تو از آن چیست .؟آیا هنوز منتظری ؟؟، او باز گردد و تو را در آغوش گیرد .

 

آری عزیزم پریشانم ، بیقرارم و افکارم شوریده اند و درمانده .

 

ای کاش می شد از این روزهای پر از التهاب و سردرگمی عبور کنم .

 

اما بدان عزیزم تو بودی که مرا حیران کردی و اسیر ومنتظر ، چون من آزاد و رها بودم .

 

به قول مولانا

 

عاقل بودم ترانه گویم کردی /// سرحلقه بزم وباده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم /// بازیچه  کودکان کویم کردی

 

حال بگذار تا در سردرگمی خود بمان و از عالم اطراف خود بی خبر باشم و ندانم

شب و روز چگونه می گذرند ....

 

ای دل

 

او باز نمی گردد چونکه تو را ...........

 

پس در تنهای های خود غرق شو  چرا که تنهای بهترین دوای توست.

 

بیا و بیا در آیینه کوچک تنهایی هایت بنگر و خود را با آمال و آرزو هایت محو گردان و

در رویاهایت دستش را بگیر و تمام خاطرات چه تلخ و چه شیرین  گذشته ای با او بودن

را ،در رویا هایت سیر کن و بپندار که او با توست تا شاید تسکینی باشد بر این پریشانی

و سردرگمی و حیرانی تو

 

اما ای دل

این گفته ای خواجه شیراز را هیچگاه فراموش نکن که فرمودند :

 

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

                                       سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:35  توسط قلندری  | 

 

 

چند روزیست که دلم بدجوری گرفته بی قراری و دل نگرانی امانم را بریده است.

طاقت از کف داده ام به هر کاری رجوع می کنم تا شاید با سرگرم شدن به آن،

همه چیز را به فراموشی بسپار اما فایدهءندارد .چونکه تمام ذهن و هوش و حواسم

را به خود مشغول کرده است .

تنهایی بهترین مسکن من است تا در رویاهای خودم غرق شوم و در جاده های پر

 از پیچ وخم زندگی گذشته ام سیر کنم .

در تنهایی خود محو شده بودم و در جاده های بی انتهای زندگی می گشتم که چشمانم

 به کلبه ای کوچکی افتاد به آن وارد شدم در روری میز کنار پنجره شمعی روشن

بود ودر کنارش کتابی قرار داشت به نزدیکتر که رفتم دیدم دیوان خواجه شیراز است .

 آن را برداشتم و در گوشه ای نشستم و تفالی زدم.

در حال زمزمه کردن و محو در آن بودم که دیگر نمیدانم چگونه خوابم برد .

خواب عجیبی دیدم .؟؟؟؟؟ در خواب در قبرستان کنار قبر برادرم نشسته ام

یک دفعه متوجه قبر دیگری که سنگ قبر سیاهی بر روی آن گذاشته اند .

توجه ام را جلب کرد . به آن نگاه کردم که ببینم از آن کیست.

دیدم تمام مشخصات آن از آن من است . اسم ، فامیلی ، تارخ تولد و اسم 

پدر ،همه درست است ولی یک چیز را ننوشته اند و آن هم تاریخ وفاتم را .

احساس سبکی و انگار در حال پرواز بودم به چهار گوشه سنگ قبر زیبایم

می نگریستم که ناگهان چشمم به سنگ مرمر سفیدی افتاد که به صورت

عمودی در بالای آن قرار داده اند و شعری بر روی آن نوشته اند خوب که

نگاه کردم دیدم همان غزل است که تفال بر دیوان حافظ انداخته ام .

آری خواجه شیراز چینین گفت:

 

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفتتا رفت مرا از نظر آن نور جهان بینبر شمع نرفت از گذر آتش دل دوشدور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمماز پای فتادیم چو آمد غم هجراندل گفت وصالش به دعا باز توان یافتاحرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاستدی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دیدای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفتکس واقف ما نیست که از دیده چه​ها رفتآن دود که از سوز جگر بر سر ما رفتسیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفتدر درد بماندیم چو از دست دوا رفتعمریست که عمرم همه در کار دعا رفتدر سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفتهیهات که رنج تو ز قانون شفا رفتزان پیش که گویند که از دار فنا رفت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:8  توسط قلندری  | 

 

دوش در خواب خوش آن چهره مهربانت را دیدم که همچون شمع ، نگاهت روشن و منور بود .

چشمانت را بر آسمان دوخته بودی شاید دنبال ستاره ات می گشتی تا با روشنایی خود

امید را در قلبت نمایان کند .

اما ناگهان چشمم به ماه تابان آن شب روشن یلدایی افتاد که چهره معصومانه تو را در آن

دیدم با لبخندی پر از مهر به من نگاه کردی .

عطر مهربانیت تمام فضا را پر کرده بود و من خود را در اوج خوشبختی می دیدم .

ستارگان از این همه عطر و بو وزیبایی بر گرد ماه چشمک زنان حلقه زده بودند .

 آن لبخند زیبایت تمام وجودم را در خود محو کرده بود .

باران چشمانم از شوق دیدار تو همچون ابر بهاری می باریدند و اشک چشمانم همانند

 مرواریدمی درخشیدند .

                زیرا آنها از شوق دیدن تو درخشنده شده بودند .

                                              

                                                     ای تمام مهربانی من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:18  توسط قلندری  | 

 

بار دیگر سیاهی زمستان رخت بربست و بهار فرش سبز خود را این بار با گلهای قرمز شقایق

بر دشت و دمن پهن کرد .

ماهیان قرمز  کوچک در شیشه های رنگارنگ و سبزه ها با ربانی سیاه،بر روی سفره های

هفت سین خودنمایی می کنند .

همه در انتظارند ، تا چند لحظه بگذرد و با ذکر یا مقلب القلوب به استقبال بهار روند .

اما عمو نوروز این بار با ذکر دیگری آمده است که قبل از یا مقلب القلوب آن را می خواند .

با ذکری که سرشار از سعادت و سخاوت ، صداقت ،صفا ، صمیمیت و سرور و سرورییست.

 آمده است .ذکری که بلبلان غزل خوان بهار با زمزمه آن به استقبال گلهای بهاری رفتند .

آری بهار را با ذکر یا حسین (ع) آغاز کردیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 2:58  توسط قلندری  |