ای دل
بهار آمده است و بلبلان و قمریان در دشت و کوهساران برای گلهای بهاری ترانه
می خوانند . همه سرشار از شور و شوقند .
باز تو از چه گریانی و دنبال چه می گردی این همه پریشانی و بیقراری و دلتنگی
تو از آن چیست .؟آیا هنوز منتظری ؟؟، او باز گردد و تو را در آغوش گیرد .
آری عزیزم پریشانم ، بیقرارم و افکارم شوریده اند و درمانده .
ای کاش می شد از این روزهای پر از التهاب و سردرگمی عبور کنم .
اما بدان عزیزم تو بودی که مرا حیران کردی و اسیر ومنتظر ، چون من آزاد و رها بودم .
به قول مولانا
عاقل بودم ترانه گویم کردی /// سرحلقه بزم وباده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم /// بازیچه کودکان کویم کردی
حال بگذار تا در سردرگمی خود بمان و از عالم اطراف خود بی خبر باشم و ندانم
شب و روز چگونه می گذرند ....
ای دل
او باز نمی گردد چونکه تو را ...........
پس در تنهای های خود غرق شو چرا که تنهای بهترین دوای توست.
بیا و بیا در آیینه کوچک تنهایی هایت بنگر و خود را با آمال و آرزو هایت محو گردان و
در رویاهایت دستش را بگیر و تمام خاطرات چه تلخ و چه شیرین گذشته ای با او بودن
را ،در رویا هایت سیر کن و بپندار که او با توست تا شاید تسکینی باشد بر این پریشانی
و سردرگمی و حیرانی تو
اما ای دل
این گفته ای خواجه شیراز را هیچگاه فراموش نکن که فرمودند :
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
