باز در این شب اسفندی، که سیاهی زمستان رنگ می بازد و شکوفه های سپید و ارغوانی بهاری نمایان می شوند . غمی تمام روح و جسمم را در خود غوطه ور کرده است .
این درد همچون تیغ برنده ای که در دست کسی باشد و هرچند لحظه یکبار بر قلبم می کشد و هر تکه ای از آن را می برد و در منجنیقی می گذارد و آنها را به آتش بزرگی که در بیرون شهر شعله ور کرده است می اندازد . آنگاه علاوه بر درد بریدن تیغ ، هر تکه ای که در آتش می افتد با تمام وجود سوختنش رااحساس می کنم .
در این هنگام که در این شب یلدایی، در درد خود می پیچیدم از دوست ندای آمد .
چه شده است ؟؟؟؟؟؟
گویم ای دوست
از من چه می پرسی و از این دل خسته و لبالب از هجرانم چه می دانی ؟؟
که در اوج دلتنگی در دل تاریکی شبهای یلدایم با تمام ثانیه ثانیه های لحظات تنهایی ، غمگین و رنجور در میان کویری سوزان و دور افتاده که هرچه ابرهای آسمان چشمانم بر این سرزمین هجر می بارد باز تشنه است .
آری ای دوست چه می پرسی ؟؟
که در این امواج غلتان دریای دلم ، اشکهایم برای فراق تو ناچیز است و کم ..............
با شماهايم
شما كه در پندارتان افلاطون زمانيد
اي انسانهاي غرق در باور عقل
بيائيد
كمي هم در گمان باشيد!
با شماهايم
شما كه چون زمان درگذريد
از دل بگوئيد،
بيائيد
كمي هم فكر جان باشيد!
اين ابريق دل است ،
لبريز از مي روياي شماست
آه كه نمي داند
اين چه مي نابيست كه در افكار شماست؟!!!
ناگزيرم تا بگويم :
بيچارست اين دل ، گر مست پندار شماست!
باشماهايم
شما كه سرگرم بازي احساس و دليد
بيائيد
بيائيد كمي هم دل را نگران باشيد....
