تبليغاتX
ازهر دری سخنی

ازهر دری سخنی

                       
در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم
نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم
همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده وماندن صعب و محال است
چه باید بکنم  گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده
محنت ایام خردم کرده
 
 
که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید
پای در گل فرو مانده ورفتن محال
نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم
زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر
من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد
نه امیدی دارم نه دلبستگی
 
آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است وآنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش
به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد
دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت
 
سنگ صبورم به من تو بگو  چه زمان عذاب وجدان آنها را بیدار خواهد کرد
و چه زمان لب هایشان به افشای حقایق گشوده خواهد شد؟
هر گاه بر میگردم وبه گذشته می نگرم
افسوس جانگدازی بر لب می نشانم
و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندم از دل بر می خیزد
آه بلندم از دل بر می خیزد
                  بر می خیزد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 10:30  توسط قلندری  | 

 

 

باز در این شب اسفندی، که سیاهی زمستان رنگ می بازد و شکوفه های سپید و ارغوانی بهاری نمایان می شوند . غمی تمام روح و جسمم را در خود غوطه ور کرده است .

این درد همچون تیغ برنده ای که در دست کسی باشد و هرچند لحظه یکبار بر قلبم می کشد و هر تکه ای از آن را می برد و در منجنیقی می گذارد و آنها را به آتش بزرگی که در بیرون شهر شعله ور کرده است می اندازد . آنگاه علاوه بر درد بریدن تیغ ، هر تکه ای که در آتش می افتد با تمام وجود سوختنش رااحساس می کنم .

در این هنگام که در این شب  یلدایی، در درد خود می پیچیدم از دوست ندای آمد .

چه شده است ؟؟؟؟؟؟

گویم ای دوست

از من چه می پرسی و از این دل خسته و لبالب از هجرانم چه می دانی ؟؟

که در اوج دلتنگی در دل تاریکی شبهای یلدایم با تمام ثانیه ثانیه های لحظات  تنهایی ، غمگین و رنجور در میان کویری سوزان و دور افتاده که هرچه ابرهای آسمان چشمانم بر این سرزمین هجر می بارد باز تشنه است .

آری ای دوست چه می پرسی ؟؟

که در این امواج غلتان دریای دلم ، اشکهایم برای فراق تو ناچیز است و کم ..............

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 4:9  توسط قلندری  | 

 

با شماهايم  
شما كه در پندارتان افلاطون زمانيد 
اي  انسانهاي غرق در  باور عقل  
بيائيد  
كمي هم  در گمان باشيد! 

با شماهايم 
شما كه چون  زمان درگذريد  
از دل بگوئيد،  
بيائيد  
كمي هم فكر جان باشيد!  
اين ابريق  دل است ،  
لبريز از مي روياي  شماست 
آه كه نمي داند   
اين چه مي نابيست  كه در افكار شماست؟!!! 
ناگزيرم تا بگويم : 
بيچارست  اين  دل ، گر مست پندار شماست! 

باشماهايم 
شما كه سرگرم بازي  احساس  و دليد  
بيائيد  
بيائيد كمي هم دل  را نگران باشيد.... 



 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:54  توسط قلندری  |