خنده هایم خنده ای بی عاری است
گریه هایم گریه ای بیداری است
در غروب غمگین و سرد زمستان دور از رفیق و یار با دلی گرفته دستم
را برای قلم بردم که بنویسم از این غروب غمگین و دهشتناک ، غروبی
که نه مثل هرغروب دیگریست بلکه غم تمام پهنای آسمانش را گرفته
است چنانکه آسمان نیز همچین غمی را به خود ندیده است .
در این هنگام که پنجره عمر را باز کردم و به جاده عمر می نگرم او نیز
از این عمر بیحاصل خسته شده است و دل از دل بودن خود گریان است
اشک چشمانم ، اشک دل است که از این همه هوس بی افسارم در
غمی در بی نهایت نشسته است.
