تبليغاتX
ازهر دری سخنی

ازهر دری سخنی

 

 

خنده هایم خنده ای بی عاری است

                                          گریه هایم گریه ای بیداری است

 

در غروب غمگین و سرد زمستان دور از رفیق و یار با دلی گرفته دستم

را برای قلم بردم که بنویسم از این غروب غمگین و دهشتناک ، غروبی

که نه مثل هرغروب دیگریست بلکه غم تمام پهنای آسمانش را گرفته

 است چنانکه آسمان نیز همچین غمی را به خود ندیده است .

در این هنگام که پنجره عمر را باز کردم و به جاده عمر می نگرم او نیز

از این عمر بیحاصل خسته شده است و دل از دل بودن خود گریان است

 اشک چشمانم ، اشک دل است که از این همه هوس بی افسارم در

غمی در بی نهایت نشسته است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:59  توسط قلندری  | 

 

 پدر به‌ خانه‌ آمد شور و شوقي‌ برخانه‌ حكمفرما بود و همه‌ اهل‌ خانه‌ غرق‌ در شادي‌ و شعف‌ بودند كودكي‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود.
كودك‌ را نزد پدر آوردند كودك‌ چشمانش‌ را باز كرد و آنگاه‌ نوري‌ از اميد برقلب‌ پدر تابيد و پدر به‌ عشق‌ امام‌ رضا)ع‌( نام‌ پسر را غلامرضا نهاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 20:7  توسط قلندری  |