تبليغاتX
ازهر دری سخنی

ازهر دری سخنی

 

درد ها سر به هم اورده خدایا چه کنم ..........مثنوی واژه کم آورده خدایا چه کنم

چند روزیه که دلم بد جوری گرفته ست درد و دلتنگی عجیبی دلم رو در خودش غرق کرده احساس غربت وتنهایی که تمام وجودم را در خو د جای داده ذره ذره جسمم رو داره  آب می کنه .هر سال که نیمه اول شهریور که می گذره از ثانیه های اول نیمه دوم یک حس دلتنگی قریبی بهم دست میده انگار که در این عالم هستی وجود خارجی ندارم و در تنهایی هایم فرو می روم . شاید به خاطر انتظاریست که در نیمه اول شهریور دارم منتظر مسافرم هستم که بیاید .مسافری که برای رسیدنش از سفر ،هر سال این موقع انتظارش را می کشم چون بهم قول داده که یک سال نیمه اول شهریور می آیم و تورا نیز با خود خواهم برد و من هم قول دادم که منتظرش بمانم.

حال نمیدانم که این سردرد کشنده و این‌دلتنگی‌که دل کوچکم را در خود قبضه کرده کی بسرمیرسه برای اینکه باعث شده دوست عزیزم را که حتی از زندگیم بیشتر دوستش دارم از من ناراحت ودلگیر بشه واین درد بزرگ نیز بردردم افزوده شده است چرا که حاضر بودم مرگم را ببینم ول اشک های او را نبینم اشکهای که من باعث وبانی اون باشم از او معذرت خواهی کردم تا مرا ببخشد ولی او خیلی بزرگ تر وبا محبت تر از این‌حرفهاست‌عذرخواهیم را پذیرفت ومرا بخشید ولی من خودم رو برای این کارنخواهم بخشید. 

آری دوست عزیزم

ای نسیم شبهای تنهایی وغربت وای همدرد م ،کسی که خورشید دلم را دوباره روشنایی بخشیدی و وجودم را معنای دگر دادی تو را دوست دارم

خوب با وجود سردرد شدید و رو حی گرفته به انسان ،اشرف مخلوقات اندیشیدم به این همه عجز و ناله و نا توانی انسانها که از گرمای تابستان می نالند و واز سرمای زمستان فریاد می کشند که چرا خداوند عمر طولانی به انسان داده وعلت آن چه بوده است بعد از کلی اندیشیدن به این نتیجه رسیدم که :

زمانی که پروردگار خواست که عمر را میان مخلوقاتش تقسیم کند و رحمت و عطوفت خداوندی در آن قرار گرفته بود خداوند برای خشنود کردن مخلوقاتش مدت عمر هر کدام را بامیل خودشان به آنها اعطا کند و در آن وقت صف طولانی از مخلوقات در ملکوت اعلی کشیده شده بودو تا چشم کار می کرد ادامه داشت . مخلوقات یکی یکي پیش  می آمدن و پروردگار با رضایت و رغبت آنها عمرشان را تعیین می کرد و آنها خشنود  روانه زمین می شدند .

نوبت که به خر رسید پرسیدند : چقدر عمر می خواهی ،سی سال کافی است ؟

خر نالید و گفت :سی سال خر حمالی ؟! نه خیلی زیاده دوازده سال بس است؟ 

خداوند دوازده سال عمر به او داد .

وبعد نوبت به سگ رسید تو چقدر می خواهی ؟ سی سال بسه؟سگ غرید و گفت:

سی سال نگهبانی ؟نه خیلی زیاده ، ده سال بس است و خدا ده سال عمر به او داد

رفت.و ميمون از راه رسيد تو چقدر مي خواهي ؟ سي سال؟

نه سي سال دلقكي؟خيلي زياده ،بيست و دو سال بسه ؟

دست آخر نوبت به انسان رسد و خداوند گفت : خوب اشرف مخلوقات من ، تو چقدر

چقدر عمر مي خواهي ؟سي سال كافيه ؟انسان گفت : فقط سي سال ؟سي سال

 به كجايه من مي رسه پروردگارا تازه اون موقع مزه زندگي رو فهميدم .

بسيار خوب ،هجده سال عمر خر را به تو مي دهم --- كمه پروردگارا ،خيلي كم

خب بيست سال عمر سگ را نيز به تو مي دهم --- باز هم كمه

بيست و دوسال ميمونه هم مال تو ، خوب شد ؟ عاليه وبعد انسان روانه زمين شد؟!!

خوب حال ديگه  كه انسان سي سال اول عمر ، مزه زندگي رو مي چشه وهجده سال

بعد را مثل خر كار مي كنه تا زندگي اش را رو به راه كنه و بيست سال بعد ، از چيزهاي كه

به دست آورده نگهباني مي كنه و بعد از اونم پير شده وخرفت و ديگر مسخره اش مي كنند

حالا شما دوستان عزيز بگين آيا من نبايد انتظار نيمه اول شهريور رو بكشم و منتظر مسافرم

باشم كه بر گرده ومن رو هم با خودش ببره . شما لطف كنيد اين دوست عزيز من رو راضي

كنيد كه ميگه چرا انتظار مرگ رو مي كشي.

                  

              بدرود ........................همتون در پناه حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 0:46  توسط قلندری  | 

 

سلام خدمت تمام دوستان عزیز بخصوص دوستان دلشکسته ام

این شعرروتقدیم می کنم به تمام دوستاني‌‌ ‌كه// دل شک سته اند //

و اونهای‌که‌مدتیه ازما‌‌ نا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌راحت شدن‌ولي‌دلیل‌ناراحتی شون رو نمی دونم.

بزغاله اي بودم برات!

كه تو به من علف دادي!

دلم رو يه روز دزديدي

فرداهاش بهم قسطي دادي!

برام بگو من چي بودم

بزغاله اي مقاطعي!

كهنه شدم رفتي حالا

دنباله بزغاله اي تازه اي!

رفتي و نوشتي برام كه از دوري تو ملالي نيست

رفتي وبا بزغاله ديگه دوست شدي خيالي نيست!

يه روزي هم نوبت من مي شه تا واست نامه بدم

ببيني با يكي ديگه دوست شدم جاتم اصلا خالي نيست!

پشت دستم رو داغ مي كنم

كه‌تازنده ام بزغاله اي تو يكي نشم !

بزغاله اي هر كي بشم خيالي نيست

لا اقل بزغاله‌اي تو يكي نشم !

 اين هم از ترانه شاد مهر عقيلي كه يه نمكي دست برديم داخلش

حالا نمي دونم خوب بود يا بد اما دوستان بايد نظر اتشون رو بگن

بدرود......................حق نگهدارتان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 14:41  توسط قلندری  | 

 

                                  

                                  مغنی

                                                   ملولم

                               دوتاری 

                                                                        بزن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 3:29  توسط قلندری  | 

 

در آن هنگام که صدای تو راشنیدم چنان دلم را لرزاند که از وجود خودم فارغ شدم

بعدازچندلحظه حرف زدن وقطع شدن صدایت بی تابی وبیقراری تمام وجودم رافرا

گرفت .بی درنگ وبی اراده از خانه بیرون رفتم .شب بود ونم نم قطره های باران ،

همه جا تاريك اما نه آن تاريكي كه من دوست داشتم.

چرا كه نمي خواستم در اين سكوت زيباي شب جز آواي صداي تو صدايي ديگر در

گوشم طنين انداز شود و در آن تاريكي شب تصوير خيالي كه از تو در ذهنم تدايي

مي كردم با روشنايي از بين برود.

آري! قطره هاي باران بود و خيابان تاريك ومن، كه فقط آواي صداي تو در گوشم بود

وصداي نم نم قطره هاي باراني كه بر روي برگ درختان مي خورد انگاربرايم آهنگي

همنوا باصداي تو مي نواختند.

زمان از دستم خارج شده بود با صداي اذان صبح كه از گلدسته هاي مسجدي كه از

كنار آن مي گذشتم به خود آمدم وبعدازچند لحظه به سمت منزل به راه افتادم وقتي

به منزل رسيدم نمازم راخواندم ودراز كشيدم و چشمانم را بستم تاتصوير خيالي تو

و آواي صدايت كه با ضرب آهنگ قطره هاي باران در گوشم مي پيچيد همچنان باقي

بماند .ديگر متوجه نشدم در خواب عميقي فرو رفتم همرابا آواي صداي تو

آري اي باران بهاري من!

در آن هنگام كه چشمانم را باز كردم در سيماي همه كساني كه در اطرافم بودند فقط

آن رخسار خيالي كه از تو ساخته بودم مي ديدم 

ودر آن هنگام كه گوش هايم را باز كردم در هر صداي آواي صداي تو و آهنگي كه

قطره هاي باران مي نواختند  را مي شنيدم.

 

                    به ياد باران وآن شب باراني كه زيبا ترين شب عمر من بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 2:40  توسط قلندری  | 

 

ساعت حدود سه نصف شب است طبق عادت همیشگی به کنار پنجره میروم و به ستاره ها

می نگرم و در آن هنگام یک لحظه چشمهایم را می بندم تا مبادا چشمان سیاه زیبایت را که

 همچون ستاره ها می درخشند از یاد ببرم .

ای ستاره ای زیبای من

قسم به حرمت اشکهایم فقط تو پاره تن من هستی و بی تو در میان این عالم هستی غریب

و تنهاو بی کس خواهم بود.

بیا ،بيا ،بيا  سکوت خسته ای مرا بشکن که بی تو غم رفیق تنهایی های من است و سکوت

همسایه ام.                                                                                                  اري ستاره ام

تو را دوست دارم زیرا دوست داشتن تو مقدس است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 2:28  توسط قلندری  | 

 

ما آمده ایم که

برویم!

نیامده ایم که

بمانیم!

پس هر لحظه آماده .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 3:42  توسط قلندری  | 

 

فقط با وجود توست که

این دنیای بیکران هستی معنا دارد

و زندگیم و بودنم با حضور تو

برای من مفهوم زندگیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1:6  توسط قلندری  | 

   

حسین پناهی رفت، در مرامش رفتن مردن بود!

 

   من زندگی را دوست دارم

        ولی از زندگی دوباره می ترسم!

  دین را دوست دارم        

   ولی از کشیش ها می ترسم!

  قانون را دوست دارم     

   ولی از پاسبان ها می ترسم!

 عشق را دوست دارم     

ولی از زن ها می ترسم!

 کودکان را دوست دارم   

ولی از آئینه می ترسم!  

سلام را دوست دارم     

ولی از زبانم می ترسم!  

     من می ترسم پس هستم       

         این چنین می گذرد روز روزگار

     من!                             

 من روز را دوست دارم 

   ولی از روزگار می ترسم!


برای اعتراف به کلیسا می روم

رودرروی علف های روییده   

بردیوار کهنه می ایستم         

              وهمه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین      

              علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند. 


راستی میگن :پهلوانان هرگز نمی میرندولی به نظر من هنرمندان هرگزنمی میرند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 21:51  توسط قلندری  |